درد و دل ها و دل نوشته ها

هر آنكه در نزد تو عزیرتر است بر پریشان كردن روزگار تو توانایی بیشتری دارد

کنج نشین غمکده ی قلبم شدم
که تمامی خاطرات عاشقانه ام را با دست خودم لمس کنم
دل آسمان هم مثل دل من گرفته
به باران پناه میبرم
میخواهم در آغوشش گیرم
ببوسم و ببویمش
نم نم غصه های آسمان را روی گونه هایم حس می کنم
و همراه با آسمان می بارم
کاش دل آسمان همیشه گرفته باشد
گل های پژمرده ی دلم با نگاه تو جان میگیرد
با باران مهربانی ات
با عشق بی دریغت
بیا ای عشق نازنینم
سخت دلتنگم

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت۳:۱۱ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

رندی را گفتند . درد بی درمان چیست

گفت . غم عشق

پرسیدند . غم عشق چگونه طاقت فرسا شود

گفت . در فراق یار

گفتند . فراق یار چگونه جلوه گری کند

گفت . با آه جگر سوز

پرسیدند . جانکاه


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت۳:٠٩ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

توی این غروب خلوت دِلم گرفته
تموم دنیارو غم گرفته
مُسافر من که کوله بارش پُر از غباره
صدای بالِ کبوتَرارو یادم میاره
شاید رو بال سفید اَبرا نشسته رَفته
چه خوبه گریه که قَدِ دنیا دِلم گرفته
چه خوبه گریه که مثل اَبرا دلم گرفته
ای رفته بی خَبر نِفرین به این سفر


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت۳:٠٧ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دل است این دل من

که زیک لرزش اشک بر رخ رهگذری



ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت۳:٠٥ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

خدایم آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم
از زبان کارو فریادت دهم٬ اگرهستی برس به دادم!


خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آیی
و لباس فقر بپوشی
و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی




ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت۳:٠٢ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

با همه بی سرو سامانیم            باز به دنبال پریشانیم
طاقت فرسودگیم هیچ نیست     در پی ویران شدن انیم
امده ام بلکه نگاهم کنی         عاشق ان لحظه طوفانیم
ماهی برگشته زدریا شدم  امده ام بلکه بگیری و بمیرانیم
امده ام با عطش سالها         تا تو کمی عشق بنوشانیم
دلخوش گرمای کسی نیستم       امده ام تا تو بسوزانیم
خوبترین حادثه می دانمت        خوبترین حادثه می دانیم
حرف بزن خوب من ابر مرا باز کن دیر زمانیست که بارانیم
حرف بزن سالهاست              تشنه یک صحبت طولانیم
ها بکجا می کشی ای خوب من   ها نکشانی به پریشانیم
م
433974gp1poj7g3d.gif535990twt8m60mk0.gif433965qzur0la2nd.gif

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت۳:٠۱ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

من همیشه با تو هستم تورو از جون میپرستم

من فقط با تو میتونم توی این دنیا بمونم

اگه تو نمونی پیشم می بینی دیوونه میشم ...

این صدای قلبمه میشنوی آره یا نه

می تونم داد بزنم عشقمی یا نه

آخه من از تو میترسم  میگن عاشقی جنونه

نمیگم عاشقی مرده اما دیگه نیمه جونه

توی این دور و زمونه بعضی کارامون حرومه

آی زمونه آی زمونه من شدم بی آشیونه

چرا رسم عاشقیمون چنین شده به هر بهونه

تو یکی مثل صداقت من یکی مثل فلاکت

تو شدی عاشق سوختن من و دل رو بر تو دوختن

من همیشه با تو هستم تورو از جون میپرستم

من فقط با تو میتونم توی این دنیا بمونم

توی این دنیا بمونم ....

آی زمونه آی زمونه من شدم بی آشیونه

چرا رسم عاشقیمون چنین شده به هر بهونه

به هر بهونه ....

این صدای قلبمه میشنوی آره یا نه

می تونم داد بزنم عشقمی یا نه...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت٢:٥٩ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

همچون کویر تشنه تَرَک دار گشته است

 

بیچاره دل که بی کَس و غمخوار گشته است

 

 

محتاجِ سنگ نیست ، که هم با تلنگُری

 

آیینه ی غُباری ام آوار گشته است

 

 

در انتظارِ برقِ نگاهِ مسافری

 

چشمِ سیاهِ آینه ام تار گشته است

 

 

سنگی که سخت بر دل آیینه ام زدی

 

سنگِ مزار این تَنِ تبدار گشته است

 

 

بار دگر رسیده به هجران حدیث عشق

 

این دور، سال هاست که تکرار گشته است

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت٢:٥٤ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

گفته بودی که شبی می آیم
باز شب شد و از پنجره ام
همچنان راه تو را می پایم
کنج این پنجره ها شب همه شب
منم و گریه و های و هایم
پشت این پنجره ها تا به سحر
پنجه بر پیکر شب می سایم
نکند بیهوده عمر خود را
پشت این پنجره می فرسایم
نکند بیهوده تکرار شود
قصه ی چشم به راهی هایم
باز چون دیشب و شب های دگر
می روم پنجره را بگشایم
باز شب شد شب و از پنجره ام
هچنان راه تو را می پایم

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت٢:۳٥ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی ،
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست

 

که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت٢:۱۸ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

 

دلم میخواد هی راه برم،داد بزنم،با انگشتهام ور برم و خلاصه چیزی رو زمزمه کنم

یادم مییاد بچه گی هام که بزرگتری رو میدیدم که حالتهای الان من رو داره تعجب میکردم و میگفتم آدم بزرگا چرا اینطورین؟!تا اینکه خودم به این مرحله رسیدم.

احساس تنهایی نیست.اجساس تنها بودن ه .

احساس میکنم از خدا دور شدم.

من ایمان دارم اگه از خدا دور شم همه ی چیز های بد با من رفیق میشن.راستش الان مثل یک پارازیت هی قطع و وصل میشم.


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت٢:۱۱ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

تمام بی کسی هایم با آمدنت به دیار غریبی که نمیشناختمش مهاجرت کرد

آمدی و من هنوز آمدنت را باور نداشتم

شاید خود را لایق این آمدن و این ماندن نمیدانستم

نمیدانم؛ اما هر چه بود و هر طور بود تو آمده بودی

با قشنگترین واژه  دنیا آشنایم کردی و طعم شیرینش را با وجود نازنینت به من چشاندی

با میل و خواسته خود آمدی و من با آغوش گرم پذیرایت شدم

خواسته هایت برایم با ارزش شد و زندگی برایم رنگی زیبا گرفت

غرق تماشای این زیباییها بودم

زیباییهایی که چشمانم برای اولین بار آنها را لمس میکرد

من بودم و تو بودی و خدا

گذشت و گذشت و چه زیبا گذشت

برای من که زیبا ترین و غیر قابل وصف ترین بود

دیگر تنها نبودم

راه میرفتم و میخندیدم و میخوابیدم

با تو و در کنار تو

همیشه و همه جا حتی زمانی که نبودی تنها پناهم بود

حتی با فکر کردن به تو تمام وجودم به آرامش میرسید

(N)  تقدیم به عطرین عزیزقلب


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۳٠ساعت۱٢:٢٥ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()