|
در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وکیلم دلم بود و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد پس محکوم شدم به تنهایی و مرگ کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند: " دوستت دارم "
من / عشق پاک یعنی سرزمین لحظه یعنی بیداد عشق من باختن عشق جان یعنی زندگی لیلی و قمار مجنون در عشق یعنی ... شدن ساختن عشق دل یعنی کلبه وامق و یعنی عذرا عشق شدن من عشق فردای یعنی کودک مسجد یعنی الاقصی عشق / من عشق آمیختن افروختن یعنی به هم عشق سوختن چشمهای یکجا یعنی کردن پر ز و غم دردهای گریه خون/ درد بیشمار عشق من یعنی الاسرار کلبه مخزن اسرار یعن
عشق یعنی با تو خواندن از جنون
با یه نگاه ساده شروع میشه . خیلی ساده...
با یه نگاه بی ریا...
با بوی خوش گل شقایق...
منو با خودش میکشونه...
اما اثری از خودش نیست...
باید پیداش کنم...
ناامید نیستم...
راهموادامه میدم تا شقایقو پیدا کنم..
دارم بهش نزدیک میشم، به راهم ادامه میدم...
عجیبه دیگه حسش نمیکنم...
یه لحظه به خودم تردید میکنم...
اما نه، تردید نباید تو دل من راهی داشته باشه...
چشمامو میبندمو به لحظه اولی که حسش کردم فکر میکنم...
دوباره بوشو حس میکنم و امیدوار میشم...
همونطور با چشمای بسته به راهم ادامه میدم...
اینبار قلبمه که داره راهو نشونم میده...
جسمم خستست اما قلبم پرتپش و امیدوار...
پاهام میخوان دست از راه رفتن بردارن اما قلبم اونارو با خودش میکشه...
وای خدای من چه بوی خوبی...
دارم بهش نزدیک میشم...
خیلی نزدیکه...
اونقدر نزدیک که از باز کردن چشمام میترسم...
دلمو به دریا میزنمو آروم پلکامو بالا میبرم...
باورم نمیشه...
با دیدن گل شقایق، گلی که با بوش منو تا اینجا کشوند به هم میرزم...
تو قفسه، زندونیش کردن...
داره پر پر میشه...
رنگ و روش پریده...
اینبار دیگه قلبم نا نداره...
نه من میخوام شقایق آزاد باشه...
میخوام از قفس آزادش کنم...
اما شقایق فکر میکنه قفس دنیای اونه...
فکر میکنه بیرون قفس دیگه بویی نداره...
اما من در قفس رو باز میکنم...
گلبرگاشو نوازش میکنم...
آروم از قفس درش میارم...
بوش میکنمو بالا میبرمش.بالای بالا، تا جایی که میتونم...
شقایق جون میگیره ...
حالا دیگه بوش کل دنیارو مستو دیونه میکنه...
آزاده و شاداب...
« خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر می داری ، بچشان که دوست داشتن از عشق برتر ! »
اعتماد به نفس رفتاری
* اعتماد به نفس احساسی ، عاطفی
* اعتماد به نفس روحی ومعنوی
به منظور ان که اقتدار شخصی لازم رابه دست اورده ورضایت وغنایی که استحقاقش رادارید تجربه کنید ، به هر سه نوع اعتماد به نفس نیاز داریدz
— اعتماد به نفس رفتاری ، به معنای قابلیت وتوانایی در عمل کردن وانجام دادن کارهاست . از کارهای ساده گرفته تا کارهای
سخت همانند جامه عمل پوشاندن به رویاهایتان . این همان نوع از اعتماد به نفس است که مورد نظر اغلب ماست .
-- اعتماد به نفس احساسی وعاطفی به معنای توانایی در تسلط وبه کنترل در اوردن دنیای احساس وعواطف شماست .این که بدانید
چه احساساتی دارید ، معنای ان ها را بفهمید وبتوانید انتخابهای احساسی درست بکنید وازخود در مقابل درد و رنج روحی ولطمه ها وصد مه های عاطفی محافظت کنید وبدانید چگونه روابطی صمیمی ، سالم ومانگار خلق نمایید .
-- سومین نوع از اعتماد به نفس که مهم ترین انها می باشد ، اعتماد به نفس روحی ومعنوی است . این نوع از اعتماد به نفس همانا
اعتماد وایمان شما به جهان هستی وکل افرینش وموجودات است . این ایمان روحی که زندگی ، هدف ونهایتی مثبت را در پی
خواهد داشت وشمابه خاطر هدفی این جا هستید وزندگی 70 – 80 - 90 ساله تان برروی این کره خاکی هدف ومقصودی را دنبال
می کند .
اعتماد به نفس ان است که باور داشته باشید می توانید وتوانایی ان را دارید که تمام توانتان رابه کار
بگیرید وشرایط واوضاع زندگی را ان گونه که مطلوب ودلخواه شماست تغییر دهید
نیایش برترین جلوه ی عشق است . نیایش با دعا خواندن تفاوت اساسی دارد . دعا خواندن از سر میجوشد و نیایش از دل . آنها کلمات اند و نیایش ، سکوت محض . خدا همه چیز ما را می داند ، بنابراین ، به کلمات ما احتیاجی ندارد . او پیش از آنکه ما بگوییم ، شنیده است . نیایش ، محاوره نیست ، بلکه ارتباطی است در سکوت و خلوت . نباید چیزی گفت ، نباید چیزی خواست ، نبایدچیزی طلب کرد ، زیرا پیشاپیش همه چیز داده شده است . خدا پیش از آن که تو او را بخوانی ، تو را خوانده است . مولوی چه خوب گفته است که ؛ اولیا دهانشان از دعا خواندن بسته است . آنها در همه لحظات مشغول نیایش اند . در ساحت نیایش ، حتی فکر نیز باید خاموش شود . آنجا فقط چشمان خویش را ببند ، سر خویش را قدری فرو بیاور و مستغرق دریای او شو . در آن خلوت درون ، جایی که کلمه ای رد و بدل نمی شود ، برای نخستین بار صدای نجواگر خداوند را می شنوی . این صدا را فقط در آن سکوت و سکون عظیم می توان شنید . این صدا فقط در قلب طنین می اندازد . هنگامی که دل را از هیاهوی دل مشغولی ها خالی کردی ، نجوای او به گوش می رسد . در واقع دل توست که با تو سخن می گوید . دل در این هنگام ، همچون نی بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است . حتی در این ساحت نیز پیام او در قالب کلمات به گوش نمی رسد ، بلکه او بی کلام سخن می گوید . او تو را با احساس سپاس و قدردانی سرشار می سازد و تو را لبریز از حضور حقیقت در ساحت جانت می کند . او همه ی این کارها را بدون واسطه کلمات انجام می دهد . بدون کلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه . ارسال کننده رعنا
آنقدر شادی که شما راشاداب کند.
زیبایی شکفته اورا باید
رفتن و رفتن و رفتن دل به تنهایی سپردن رفتن اما نرسیدن لب دریا تشنه مردن رفتن و رفتن و رفتن حرفیه که ناتمومه بغض یک گریه ی تلخه که یه عمره تو گلومه واسه من سفر همیشه یه کبوتر سفیده همینه
وقتی چیزی تازه در می زند، دربگشا! تازه، ناآشناست ممکن است دوست باشد یا دشمن کسی چه میداند؟ راهی برای شناسایی نیست! تنها راه شناخت، اجازه ی ورود به آن است تو قادر نیستی آن را رد کنی چون با کهنه نمی توانی چیزی را جستجو کنی کهنه آشناست، ولی نا امید کننده... چه طور می توانیم تازه شویم؟ شهامت لازم است نه شهامتی عادی، شهامت فوق العاده لازم است دنیا پر از ترسوهاست بنابراین مردم از رشد بازمانده اند چه طور می توانی رشد کنی در حالی که می ترسی؟؟ در هر فرصت جدیدی عقب نشینی می کنی چشمانت را می بندی... چه طور می توانی وجود داشته باشی؟؟ به خاطر بسپار: هر چیز تازه ای که به زندگی وارد می شود،پیامی از طرف خداست
هر روز،شاید
دل های شما ، درژفای سکوت خویش ، رازهای روزان و شبان رامی دانند . اما گوش هاتان ، تشنه شنید ن آواز دانش دل
شما میتوانید آثار و مطالب خود را به آدرس زیر ارسال کنید تا با نام خودتان در وب ثبت شود
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچگاه به خاطر دروغهایم مرا تنبیه نکرد. میتوانسته، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد! هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم. وعدههایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشمها و گوشهایم را بستم تا خدا را نبینم و صدایش را نشنوم. من از خـــدا گریختم بیخبر از آنکه او با من و در من بود! میخواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم میخواست بسازم نه آنگونه که خدا میخواهد. به همین دلیل اغلب ساختههایم ویران شد و زیر خروارها بلا و مصیبت ماندم. از همه کس کمک خواستم اما هیچ کس فریادم را نشنید و یاریم نکرد. با شرمندگی فریاد زدم: خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانههای زندگیام را آباد کنی با تو پیمان میبندم هرچه بگویی همان را انجام دهم! در آن زمان خدا تنها کسی | About
Archives۱۳۸٩/٩/۱۳۱۳۸٩/۸/۱٥ ۱۳۸٩/٧/۳ ۱۳۸٩/٦/٢٧ ۱۳۸٩/٦/٢٠ ۱۳۸٩/٦/٦ ۱۳۸٩/٤/۱٩ ۱۳۸٩/٤/۱٢ ۱۳۸٩/۳/۱٥ ۱۳۸٩/۳/۸ ۱۳۸٩/۳/۱ ۱۳۸٩/٢/٢٥ ۱۳۸٩/٢/۱۱ ۱۳۸٩/٢/٤ ۱۳۸٩/۱/٢۸ ۱۳۸٩/۱/٢۱ ۱۳۸٩/۱/٧ ۱۳۸٩/۱/٧ ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ ۱۳۸۸/۱٢/۱ ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ ۱۳۸۸/۱٠/٥ ۱۳۸۸/٧/۱۸ ۱۳۸۸/٧/٤ ۱۳۸۸/٥/۳۱ ۱۳۸۸/٥/۱٧ ۱۳۸۸/٥/۱٠ ۱۳۸۸/٥/۳ ۱۳۸۸/٤/۱۳ ۱۳۸۸/٤/٦ ۱۳۸۸/۳/۱٦ ۱۳۸۸/۳/٩ ۱۳۸۸/٢/۱٢ ۱۳۸۸/۱/٢٢ ۱۳۸۸/۱/۸ ۱۳۸۸/۱/۱ ۱۳۸۸/۱/۱ ۱۳۸٧/۱٢/۳ ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ ۱۳۸٧/۱۱/٥ ۱۳۸٧/۱۱/۱٢ ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ ۱۳۸٧/٩/۱٦ ۱۳۸٧/٩/٩ ۱۳۸٧/٩/٢ ۱۳۸٧/٩/٢ ۱۳۸٧/۸/۱۸ ۱۳۸٧/۸/۱۱ ۱۳۸٧/۸/٤ ۱۳۸٧/٧/٢٧ ۱۳۸٧/٧/٢٠ ۱۳۸٧/٧/۱۳ ۱۳۸٧/٧/٦ ۱۳۸٧/٧/۱۳ ۱۳۸٧/٦/٢۳ ۱۳۸٧/٦/۱٦ ۱۳۸٧/٦/٩ ۱۳۸٧/٦/٢ ۱۳۸٧/٥/٢٦ ۱۳۸٧/٥/۱٩ ۱۳۸٧/٥/۱٢ ۱۳۸٧/٥/٥ ۱۳۸٧/٤/٢٩ ۱۳۸٧/٤/٢٩ ۱۳۸٧/٤/٢٢ ۱۳۸٧/٤/۱٥ ۱۳۸٧/٤/۸ ۱۳۸٧/٤/۱٥ ۱۳۸٧/٤/۸ ۱۳۸٧/٤/۱ ۱۳۸٧/٤/۱ ۱۳۸٧/۳/۱۸ ۱۳۸٧/۳/۱۱ AuthorsمصطفیLinks
نیاز
ابتدا نيت كنيد سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد
.::.حالا كليد
فال را فشار
دهيد.::.
|