درد و دل ها و دل نوشته ها

هر آنكه در نزد تو عزیرتر است بر پریشان كردن روزگار تو توانایی بیشتری دارد

کاش می دانستی... چشم هایم ز شکوفایی عشق تو فقط می خواند کاش می دانستی... عشق من معجزه نیست عشق من رنگ حقیقت دارد اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد کاش میدانستی...


دختری هست که احساس تو را می فهمد


دختری از تب عشق تو دلش می گیرد


دختری از غمت امشب به خدا می میرد


کاش می دانستی...


تو فقط مال منی


تو فقط مال همین قلب پر احساس منی


شب من با تو سحر خواهد شد


تو نمی دانی من


چقدر عشق تو را می خواهم


تو صدا کن مرا


تو صدا کن مرا که پر از رویش یک یاس شوم


تو بخوان تا همه احساس شوم


کاش می دانستی...


شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاک افتاده


به سرم داد بزن


تا بدانم که حقیقت داری


تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری


باز هم این همه عشق


این همه عشق برای دل تو ناچیز است


آسمان را به زمین وصل کنم؟


یا که زمین را همه لبریز ز سرسبزی یک فصل کنم؟


من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم


به خدا تو نباشی


بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم..

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۱ساعت٤:۳٧ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
چشمهایم بی تو بارانی است حرفش را مزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن
حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۱ساعت٤:۳٥ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

  رفتى
      
بدون ِ خداحافظى
اما دلم نشکست!
چون می‌دانستم
                     «دلى از سنگ بباید به سر ِ راه ِ فراق»

رفتى
       و حسرت ِ آن نیم نگاه ِ آخر بر دلم ماند
اما دلم نشکست!
چون می‌دانستم
                     «روى ار به روى ما نکنى حکم از آن تُست»

رفتى
و سراغم را هم نگرفتى!
اما دلم نشکست!
چون می‌دانستم
                      «نه عجب که خوبرویان بکنند بى‌وفایی»

می‌دانی از چه دلم شکست؟
از این‌که وقتى می‌رفتى باران می‌بارید!

با خودم گفته بودم که بعد از رفتنت  
             بدون آنکه ببینى 
             بدون ِ آنکه کسى ببیند 
                                 خاک ِ راهت را سرمه‌ی چشمانم کنم 
                                 اما اشک ِ آسمان رد ِ پایت را شست و رفت!

با خودم گفته بودم که بعد از رفتنت
            بوی بودنت را در آغوش می‌گیرم
                                باران آن را هم شست و رفت

حالا من مانده‌ام و
           کاسه‌ی آبى که آورده بودم پشت ِ پایت بریزم!

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۱ساعت٤:۳۳ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

در غربت مزار خودم گریه ام گرفت
از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت
وقتی که پرده پرده دلم را نواختم
از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت
پاییز می وزد و تو لبخند می زنی
اما من از بهار خودم گریه ام گرفت
یک تکه آفتاب برایم بیاورید!
از آسمان تار خودم گریه ام گرفت

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۱ساعت٤:۳٢ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

، چوب خط روز های بی تو بودن که پر شد، نامه ای برایت نوشتم، نامه ای برای تو و برای این عکس میان قاب و برای این تپش کهنه در سینه. نامه ام را میسپارم به دست باد .ببرد آنسوی تمام این دیوار ها ،این جاده ها ،این روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوی تمام نمی دانم هایی که دستانم را و دستانت را از هم جدا کرده اند... باد می داند،خوب می داند،یادت نیست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه ای قبل از غروب, باد بادکم را از بندش رها کرد و به دست آشفته موهایت سپرد. حالا که گفتم یادم آمد،باید روی پاکت بنویسم : ''برسد به دست دختری که باد موهایش را شانه میزند.'' آخر خانه ات را که نمیدانم،روزی در پی بادبادکی دوان بودم که تلاقی نگاهت راه بر پاهای برهنه ام بست. اصلا مینویسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهی که آیینه امیدم بود و نوید فردا هایی روشن، فردا یی که تلاقی آرزو هایمان بود،و کور سوی فانوسی در مسیر این راه تاریک . فردا ... فردا... فردایی که هنوز در راه است! امّا نه،این دو خط نامه که جای این حرف ها نیست، همین لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر میکند،اگر دوباره قصه دلتنگی از نو تازه کنم.بگذار اصلاً از میهمانیم بگویم: جای تو خالی ،چند وقت پیش بود که تکرار این روز های بی خاطره را جشن گرفتم؛ مهمانی که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره ای چیدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته. شرمنده مهمانم،که شادی سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سفره تو! این گناه عاشقیت ما بود که قهر خدا در پی داشت و قحطی نعمت. چه بگویم؟ شاد باد روزگار تو که همین خشکیده لبخند گوشه لبانت, سهم سفره خالی ماست از این سال های بی برکت... جده ام میگفت:در پس سال های خشکسالی،روزی عاقبت, چنان بارانی باریدن گیرد، که دیگر حتی نقشی از نشانه ها بر دیوار آجری کوچه باقی نماند . خدایش بیامرزد.دیوار کوچه خاطره ها را که نمی دانم ،اما حیاط خلوت خانه ام همان شب خواب باران دید. باران که چکه چکه بر سقف سفالی خانه می بارید.دلم به حال کبوتر های زیر شیروانی سوخت،کز کرده بودند کنار هم...سردشان بود. فردای آن شب بود که چوب خط روز های بی تو بودن به سر آمد،نامه ای برایت نوشتم. ''میسپارمش به دست باد''

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۱ساعت٤:۳۱ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات مثل ماهِ سوت و کورم
نمیخوام وقتی تو هستی آدمه آدمکا شم
چرا عادتم تو باشی؟ میخوام عاشق ِ تو باشم
تازه فهمیدم به جز تو حرفِ هیشکی خوندنی نیست
آدما میان و میرن هیشکی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم
خستم از این عقل خسته
من میخوام جنون بگیرم

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۱ساعت٤:٢٧ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()