درد و دل ها و دل نوشته ها

هر آنكه در نزد تو عزیرتر است بر پریشان كردن روزگار تو توانایی بیشتری دارد

از دل یه بنده خدا

خدای من

اگر من را به جرمم بگیری ، تو را به عفوت میگیرم.

اگر دست بر گناهم بگذاری ، چنگ بر دامان بخششت می زنم.

اگر لغزشهایم را نشانه بگیری ، نشان از آمرزشت میگیرم.

اگر به معصیتم بنگری ،  چشم به کرامتت می دوزم.

اگر بدی ام را به رخ بکشی خوبی و لطف بی نهایتت را برملا میکنم.

اگر به جهنمم ببری و به آتشم بیفکنی ، فریاد می زنم آنجا اعلام میکنم به اهل جهنم که تو را دوست دارم ، که عاشق تو ام ، که دست از دامانت نمیکشم.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۸ساعت۳:۳۳ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

بار الها ! بار الها ! از تو می خواهم که بگشایی در لطف و صفا را از تو می خواهم ببخشایی گناه مردم صاحب خطا را مگر من چه کردم؟ که دنیای دردم در این واپسین شام هستی خدایا گواهی ، نکردم گناهی به جز ذکر یکتا پرستی


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۸ساعت۳:۳٢ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

توی اسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره واسه من تنهایی درده درد هیچکس و نداشتن هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن دیگه باور کردم که باید تنها بمونم تا دم لحظه ی اخر شعر تنهایی بخونم

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۸ساعت۱۱:٠۱ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

وقتی که تنهایی میاد حس می کنم که بی کسم

ترانه هام می سوزنو بریده می شه نفسم

ثانیه ها نمی گذرن هیچ موقع فردا نمی یاد

دلم می گه زندگی رو با این همه درد نمی خواد

بسه آخه چقدر می خوای منو به بازی بگیری

کاشکی که راحتم کنی بگی الهی بمیری

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۸ساعت۱۱:٠٠ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

آرزو دارم شمعی بودم که به پای تو می گریستم با غمی
بالا تر از
غم عشق ,اگر می گریم گریه ام به واسطه ی
غم های توست ....آرزو دارم شاعری بودم که برای تو می سرودم

 ازتو, وسعت تو هرچند سروده هایم از تو وزن می گیرند  

ازتو و وجود تو ولی وسعت تو در سروده های من
نمی گنجد وسعتی ژرف که برای من و سروده هایم قابل
سرودن نیست

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۸ساعت۱٠:٤۱ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

خدا وندا...!    اگر روزی بشر گردی    زحال بندگانت با خبر گردی     پشیمان می شدی از قصه خلقت   از اینجا از آنجا بودنت !

خدا وندا...!   اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی     لباس فقر به تن داری  برای لقمه ی نانی   غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی   زمین و آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟

خدا وندا...!   اگر با مردم آمیزی   شتابان در پی روزی   ز پیشانی عرق ریزی  شب آزرده ودل خسته  تهی دست و زبان بسته   تهی دست و زبان بسته   به سوی خانه باز آیی   زمین آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟

خدا وندا...!    اگر در ظهرگرماگیر تابستان  تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری   لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری    و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی   واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد   و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد  زمین و آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟

خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را...!

تو خود سلطان تبعیضی

تو خود یک فتنه انگیزی

اگر در روز خلقت مست نمی کردی

یکی را همچون من بدبخت

 یکی را بی دلیل آقا نمی کردی

جهانی را چنین غوغا نمی کردی

 دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد

 دگر آهم نمی گیرد

 دگر این سازها شادم نمی سازد

 دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد

 دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

  نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید

 نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد.

 اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد

برای نا مرادی های دل باشد

خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟

 فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟

 اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟

به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد

که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم

خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!

شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!

بگویید تا بفهمم

چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟

 چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید

 چرا او این چنین کور و کر و لال است

و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی

و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده می گویم

خدا هرگز نمی باشد

من امشب ناله نی را خدا دانم

 من امشب ساغر می را خدا دانم

خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد

خدای من شراب خون رنگ می باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هیچ است.

خدا پوچ است.

خدا جسمی است بی معنی

خدا یک لفظ شیرین است

خدا رویایی رنگین است

شب است و ماه میرقصد

ستاره نقره می پاشد

و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم

اگر حق است زدم زیر خدایی... !!!

عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا...!

اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم

ولی نه؟!

چرا من روسیه باشم؟

چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟

خداوندا...!

تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی

تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند

ولی من با دو چشم خویشتن دیدم

که نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند

خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را.

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی

کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از

آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

می لغزد

پس... قولت!

اگر مردانگی این است

به نامردی نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم ... !

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۸ساعت۱٠:۳۸ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

راز دل با ماه گویم

 

بیا و ماه من باش؟

 

و تو ماهم شدی

 

 زان پس بگفتم راز دل با تو

 

ولی تو.....؟؟

 

همچنان خاموش!!!

 

دگر تا کی سکوت!

 

تا کی شوی ماهم؟

 

و من درد دلم گویم؟

 

چه بد کردم بگفتم ماهمی

 

پس کی شود

 

ماهت شوم

 

راز دلت را بشنوم!

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٥ساعت۱٠:۱٦ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

من عشق را در دل و دل را به هنگام تپیدن به تو دوست دارم .
من عشق را در سکوت , سکوت را در شب به خاطر اندیشیدن به تو دوست دارم .
من بهار را در به خاطر گلهایش , عشق به خاطر رنجهایش , و تو را بخاطر مهربانیت دوست دارم .
آنروز که تو را دیدم , تو را فقط بخاطر خود خواستم , و از چشمان جذابت خواندم که می گفت : آری تو را دوست دارم

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٥ساعت۱٠:۱۳ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

وانچنان مات که یکدم مژه بر هم نزدی

 

مژه بر هم نزدم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

 

http://i35.tinypic.com/2dbnnfc.gif

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٥ساعت۱٠:٠٩ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()