درد و دل ها و دل نوشته ها

هر آنكه در نزد تو عزیرتر است بر پریشان كردن روزگار تو توانایی بیشتری دارد


اگرچه عقربه هامان دچار تقدیرند

 

ولی به شوق تو چرخیده و نمی میرند

 

جماعتی ز دقایق که عمر من شده اند

 

ببین چگونه برایت قنوت می گیرند

 

کدام جمعه ی گمنام می شود خوشبخت

 

برای جمعه شدن ماه و سال در گیرند

 

زمانه کوک به دست دعای ما می شد

 

و آه از این همه دستی که کوک تزویرند

 

عدم به پشت سر و مرگ پیش رو امّا

 

دو دست رو به خدامان به کار تغییرند

 

و مرگ لحظه ی پایان مان نخواهد بود

 

اگر چه عقربه هامان دچار تقدیرند

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٦ساعت۳:۱٤ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

خدایا! به سوی تو می‏آیم، از عالم و عالمیان می‏گریزم، تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده. خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ،و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما انچنان که تو دوست داری." خدایا! به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح ، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، مذهب بی عوام ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود ، گستاخی بی خامی ، مناعت بی غرور ، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن بی آنکه دوست بدارند روزی کن.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٦ساعت۳:٠٥ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

حقیقت تو و من .... برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغها و نشانه ها رادر ظلماتمان ببیند گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشیمان بشنود برای تو و خویش روحی آرزو میکنم که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را ازخاموشی خود بیرون بکشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوئیم گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست زیرا تنها حقیقت است که رها نمی باشد از بخت یاری ماست شاید که آنچه را می خواهیم یا بدست نمی آوریم و یا از دست می دهیم......

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٦ساعت۳:٠٢ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

آگاه باش

هر وقت در زندگانیت مشکلی دست به گریبانت شد ، همیشه با نیروی عقل و تدبیر در مقابل او پایداری کن و با سرپنجه آهنین قوای خود ، بازوی او را در هم شکن . اگر هم ، عدم رعایت به قوانین قوای عالی انسانی،ترا موقتأ به کامیابی رساند، آگاه باش، که بعد ترا به پرتگاه نیستی خواهد انداخت، زیرا آنچه برای طبیعت سفلی و حیوانی انسان، ناگوار و غیر قابل تحمل است، قطعأ‌  برای صعود طبیعت علوی انسان به مدارج ملکوتی ، وسیلة مهمی خواهد  بود .                                                         

 رابیندرانات تاگور

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٦ساعت٢:٥٩ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

تنها در میان تن ها چه عاشـــــقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبـــــــــــرانه مانده ام

چه خوانا دوری ا ت را بر سر در خانه نوشته اند

و من در نخواندن ان چه پا فشارانه مانده ام

چه بسیار است دوری ها , فراموش کردن ها و گسستن ها

و من در این هم همه چه صادقــــــــانه مانده ام

رفیقان همه با نا رفیقی خود رفتند

من هنوز با انان چه دوستـــــــانه مانده ام

خاستگاه من کجاست که من ان جا قنودن خواهم

من در پییمودن راه چه عاجـــــــــزانه مانده ام

تنها در میان تن ها چه عاشــــــــقانه مانده ام..........

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢ساعت٩:٤٠ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

چقدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد

تب غرور چه بالاست بین آدمها

و از صدای شکستن کسی نمی شکند

چقدر سردی و غوغاست بین آدمها

میان کوچه دلها، فقط زمستان است

هجوم ممتد سرماست بین آدمها

ز مهربانی دلها دگر سراغی نیست

چقدر قحطی رویاست بین آدمها

کسی به نیست دلها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

و حال آینه را هیچ کس نمی پرسد

همیشه غرق مداراست بین آدمها

غریب گشتن احساس ،درد سنگینی ست

و زندگی چه غم افزاست بین آدمها

مگر که کلبه دلها چقدر جا دارد

چقدر راز و معماست بین آدمها

چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل

و اهل عشق چه رسواست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

میان این همه گلهای ساکن اینجا

چقدر پونه شکیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بیقرار بارانند

چقدر خشکی و صحراست بین آدمها

و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم

نیاز و مهر و تمناست بین آدمها

بهار کردن دلها چه کار دشواریست

و عمر شوق چه کوتاست بین آدمها

میان تک تک لبخند ها غمی سرخ است

و غم به وسعت یلداست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمه

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢ساعت٩:۳٩ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردمو نوشتم نازینم یا تو یا من
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خندهای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود

1193233184.jpg

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢ساعت٩:۳۸ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

دل به هر کی دادم بی وفایی دیدم
از این دل آزرده که من خیری ندیدم
کوله باری از غم روی شونه هامه
گریه ی هزار ابر سیاه توی نگامه

از وقتی که رفتی شب تموم نمی شه
چشمام پر اشک مونده به راهت پشت شیشه
خستگیمو تنها با عشقت به در کن
شب های سیاه دلمو بازم سحر کن

بی تو شب و روزام همه رنگ سیاهه
دنیای پر از امید من تار و تباهه
بی تو غم و غصه تو دلم نشسته
دل تنگیه تو بد جوری این دلو شکسته

اون لحظه ی آخر از یادم نمیره
برگرد و بیا تا که دلم آروم بگیره
تنهایی چه سخته،من خسته ی خسته
بعد از تو دلم دل به کس دیگه نبسته

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢ساعت٩:۳٥ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

امشب دوباره بیقرارم

دوباره قصه دلتنگی تو

و
بی تابی های من

امشب دوباره برای دیدنت

نیازمند درگاه پلک هایت شدم

امشب دوباره برای بوییدن تو

نیازمند یادگاری هایت شدم

امشب دوباره برای داشتن آن دست های گرم

برای داشتن آن پناهگاه بی پناهیم

نیازمند آغوش تو شدم

من ودل

بی تاب تو شدیم

دقایق در دستان من پرپر می شد

ساعت ها ضجه زدند و گذشتند

نیاز من به تو یاد آوری تلخی بود

که تکرار شد ...


+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢ساعت٩:٢٠ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

ساده باشیم.

ساده باشیم چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،

کار ما شاید این است

که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.

پشت دانایی اردو بزنیم.

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.

صبح‌ها وقتی خورشید، در می‌آید متولد بشویم.

هیجان‌ها را پرواز دهیم. 

روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.

آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی».

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.

نام را باز ستانیم از ابر،

از چنار، از پشه، از تابستان.

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است.

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱ساعت۱٠:٢٠ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()