درد و دل ها و دل نوشته ها

هر آنكه در نزد تو عزیرتر است بر پریشان كردن روزگار تو توانایی بیشتری دارد

ز تو جانان من
عشقیست بر دل
که نورش گشته هر دم
شمع محفل
نگردم یک دمی
زان عشق غافل
که بی نورش
نه من ماند و
نه آن دل
دل و هم جان و جانانم
تویی تو
غم و هم درد و
درمانم تویی تو
مرا در روز خورشیدی
به شب ماه
دلم مهر تو جوید
گاه و بی گاه
مرا پیدا و پنهانم
تو یی تو
سبا و هم سلیمانم
تویی تو
مرا بلبل مخوان
بلبل تویی تو
ز من ” پر” وا مدار
پروانه ای تو
مرا در کوی تو
نامی نباشد
بجز نام تو
اللهی نباشد
مراجز کوی تو
آب و گلی نیست
بجز شمع و گل تو
محفلی نیست
مرا عشق تو
میدارد به کارم
بجز عشق تو
هیچ است روزگارم
بجز در چشم تو
منزل ندارم
چگونه یک نفس
بی تو بر آرم
مرا جز ماه تو
سالی نباشد
بجز حال تو
احوالی نباشد
مرا جز وصف
تو اوصاف” لا” شد
چو خود را در تو دیدم
” خود” خدا شد
خدا گشتم
“خود”م را سر بریدم
خودم را
بار دیگر آفریدم
نگه بر خود چو کردم
نور دیدم
همه اطراف خود را
حور دیدم
همی دیدم که زان پس
من نمیرم
به حال لم” یلد یولد”
اسیرم
به سر گفتم
چه افتادی در این خاک
حساب جامه داری
از تو شد پاک
کنون من عیسی ام
تو جبرییلی
دمی از من بگیر
تا عرش گیری
بیا فرش سلیمانی
تویی تو
بیا آن غول دیوانی
تویی تو
بیا حضرت تویی
آدم تویی تو
ملایک
جمله پیغمبر
تویی تو
بیا روح القدس
روح الامین تو
بیا ابلیس و
شیطان زمین تو
بیا آن سید ساجد
تویی تو
بیا هم پیر و هم قائد
تویی تو
بیا ای” اولین انبیا” تو
بیا ای” آخرین مرسلان” تو
بیا ای مومنان
در انتظارت
بیا ای جاهلان
آتش بیارت
بیا” پیغمبری”
پیشه ی تو گشته
که عشق و آگهی
ریشه ی تو گشته
بیا بار دگر
پیغمبری کن
همه پیغمبران را
سروری کن

ناصر طاهری بشرویه
روشنا
پیامبر عشق و آگاهی

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٤ساعت٢:٠٥ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

خدایا نزار بزرگ شم !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٤ساعت٢:٠٤ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()