درد و دل ها و دل نوشته ها

هر آنكه در نزد تو عزیرتر است بر پریشان كردن روزگار تو توانایی بیشتری دارد

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب.

بگذار در سکوت به گوش آید
در نور ِ رنگ‌رفته و سرد ِ ماه
فریادهای ذلّه‌ی محبوسان
از محبس ِ سیاه...

خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
امواج ِ سرگران‌شده بر آب،
کاین خفته‌گان ِ مُرده، مگر روزی
فریاد ِشان برآورد از خواب.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۸ساعت۱۱:۱٠ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

بالا بلند !

 

هنوز نگاه آسمانی ات بر تارک وجودم می درخشد

 

خود را نگریستم تا تو را بجویم

 

اما دل آواز غم سر داده بود

 

مبادا ؛

 

بخت به چشمان سیاهت دل بسته که چنین پریشانی

 

بدان ؛

 

که فردا خود را در تو می جوید

 

و تو فردا را در فرداها !

 

 

تمام شب ها و روزها را در اختیار داشتیم

 

اما ندیدیم آنچه را که باید...

 

زیرا دیگری را تنها در آینه خود می جستیم

 

و دیگری آینه را در چشمان ما

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۸ساعت۱۱:٠۸ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

ما چقدر خوش شانس هستیم که زنده ایم در حالی که اکثریت غالب کسانی که می توانستند زنده باشند اقبال زندگی نصیب شان نشده و در گردونه بخت آزمایی د-ان-آ مغبون شده اند وپا به عرصه هستی ننهاده اند

اما برای آنهایی که بخت هست بودن را یافته اند کوتاهی زندگی مانند پرتوی لیزری است که لحظه ای تاریکی را می شکافد وبا خط کش عظیم زمان پیش می رود

هر چیزی پیش یا پس از این پرتو در ظلمات مرگبار "گذشته ئ سپری شده" ویا "آینده نا معلوم" فرورفته است

ما بسی خوشبختیم که خود را درون این پرتو می یابیم هر قدر هم که عمرمان کوتاه باشد اگر ثانیه ای از آن را هدر دهیم یا صرف گلایه از این بکنیم که زندگی عبث وبی حاصل است ویا اگر مانند کودکان بگوییم که زندگی خسته کننده است دشنام بزرگی به تریلیون ها آدمی داده ایم که هرگز بخت زیستن را نیافته اند

ریچارد داوکینز

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٧ساعت٦:۱٥ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

با تو این ترانه ها را عشق است                               رخش سرخ بادپا را عشق است

عشق درگیر غروب را درد است                              باز هم طلوع ماه را عشق است

ای از خانه ز خم و گریه                                        غربت بغض گشا را عشق است

ای از آب و هوای بی عشق                                      بادبان ناخدا را عشق است

اهل بی مرز ترین دریا باش                                     اهل همه جا را عشق است

از غزل باختگان می ترسم                                       شعر های بی هوا را عشق است

ای قشنگ ترین سازها و آواز ها                               روزهای بی عزا را عشق است

 
تقدیم به او که پیشم نبود                           ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد

دلم برای کسی تنگ است که آفتاب             صداقت را به مهمانی گلهای باغ می آورد

گیسوان بلندش را به باد می دهد                 دست های سپیدش را به آب می بخشد

                          شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٧ساعت٦:۱٤ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

Love مخفف عبارات:

Lake of sorrow(دریاچه ی غم)،

Ocean of tears(اقیانوس اشک)،

Valley of death(دره مرگ)،

End of life(آخر زندگی)!

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٧ساعت٦:۱۳ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

ای عشق مرا به شطّ خون خواهی بُرد

چون قیس به وادی جنون خواهی بُرد

فرهاد صفت در آرزویی شیرین

دنبال خودت به بیستون خواهی بُرد

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٧ساعت٦:۱٢ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

چنان عاشق چنان دیوونه حالم

که می خوام از تو و از دل بنالم

هنوزم با همین دیوونه حالیم

یه رنگم، صادقم، صافم، زلالم


ای مایه‌ی اصل شادمانی غم تو

خوشتر ز حیات جاودانی غم تو

از حسن تو رازها به گوش دل من

گوید به زبان بی‌زبانی غم تو 

 

بی تو گلشن چو زندونه به چشمم

گلستون آذر ستون به چشمم

بی تو آرام و عمر زندگانی

همه خواب پریشونه به چشمم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٧ساعت٦:۱۱ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

صفای اشک آهم داده این عشق

دل دور از گنا هم داده این عشق

دو چشمونت یه شب آتش به جون زد

خیال کردم پناهم داده این عشق



چون غنچه ء گل قرا به پرداز شود

نرگس به هواى مى قدح ساز شود

فارغ دل آن کسى که ماند حباب

هم در سر میخانه سر انداز شود


 

آن کیست که بی‌جرم و گنه زیست؟ بگو  بی‌جرم و گناه در جهان کیست؟ بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی  پس فرق میان من تو چیست؟ بگو

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٧ساعت٦:٠٩ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٧ساعت٦:٠۸ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()