درد و دل ها و دل نوشته ها

هر آنكه در نزد تو عزیرتر است بر پریشان كردن روزگار تو توانایی بیشتری دارد

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب


بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی  ها  می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۱ساعت۳:۳٢ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟

 

 دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟

 دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگر بره و همه چیزو با خودش ببره...

حتی اگر از اون فقط های های گریه ی شبانت بمونه و عطر اخرین نگاهش...

حتی اگر بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه دیدی؟

هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟

 بر میگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن بشی خودش نبوده.....

دیدی؟؟؟        خیلی سخته .....

خدا .......................

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۱ساعت۳:٢٥ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()