درد و دل ها و دل نوشته ها

هر آنكه در نزد تو عزیرتر است بر پریشان كردن روزگار تو توانایی بیشتری دارد

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۱ساعت۱٢:٥٧ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

زندگی دفتری از خاطره هاست.
یک نفر در شب گم،
یک نفر در دل خاک،
یک نفر همدم خوشبختی هاست،
یک نفر همسفر سختی هاست،
 چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد
 ما همه همسفریم.....


+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۱ساعت۱٢:٥٦ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

آن‌ها که به سر در طلب کعبه دویدند


چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند


رفتند در آن خانه که بینند خدا را


بسیار بجستند خدا را و ندیدند


چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف


ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند


که ای خانه پرستان چه پرستید گِل و سنگ؟


آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند


+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۱ساعت۱٢:٥۳ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۱ساعت۱٢:٥٠ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال:که دستم به دست توست!
من جای راه رفتن پرواز می کنم



+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۱ساعت۱٢:٤٠ ‎ق.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

تو نیستی ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست !
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست !
چگوه جای تو در جان زندگی سبز است !
هنوز پنجره باز است .
تو از بلندی ایوان به باغ مینگری .
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین ، به آن تبسم مهر
در آن نگاه پر از آفتاب ، مینگرند .
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند :
تو را به نام صدا میکنند !
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه ،
زیر درخت ها ،
لب حوض
درون آینه پاک آب مینگرد
تو نیستی که ببینی ، چگونه پیچیده ست
طنین شعر نگاه تو در ترانه من .
تو نیستی که ببینی ، چگونه میگردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من.
چه نیمه شب ها ، کز پارهای ابر سپید
به روح لوح سپهر
تو را ، چنان که دلم خواسته ست ، ساخته ام!
چه نیمه شب ها – وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر
به چشم هم زدنی
میان آن همه صورت تو را شناختم !
به خواب میماند ،
تنها ، به خواب میماند
چراغ ، آینه ، دیوار ، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست ، از تو میگویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب میشنوم
تو نیستی که ببینی ، چگونه ، دور از تو
به روی هر چه درین خانه است
غبار سربی اندوه بال گستردست
تو نیستی که ببینی ، دل رمیده من
به جز تو ، یاد همه چیز را رها کرده ست .
غروب های غروب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین ،
ستاره بیمارست
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدارست
تو نیستی که ببینی !

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٧ساعت۱٢:٠۸ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()