درد و دل ها و دل نوشته ها

هر آنكه در نزد تو عزیرتر است بر پریشان كردن روزگار تو توانایی بیشتری دارد

بخوان فاخته

فاخته بخوان که صدای اندوهناکت برایم دردی آشناست .

صدایی که دریا دریا و دشت دشت غصه همراه دارد .

بخوان . فاخته بخوان . صدایت تنها یادگار مرارتهای تلخ زندگی ست در گیر و دار زمان .

صدای نوحه غم انگیزی ست در غم از دست دادن بهترین یاران . در آن کارزار

بخوان . فاخته بخوان که دلم غمگین است . در غم از دست دادن گل ها بخوان

در سوگ باغچه بخوان .

برای من بخوان که دلم غمگین است .

بخوان . در غم هجر یاران بخوان .... یاران ..... یارانم

برای اینان بخوان که گم شده ای دارند . برای آوارگان بخوان .

برای سوگواران باران بخوان که در غربت ساحل بارانیند ....

برای ابر بخوان که دیشب تا صبح نخوابید و از فراق و دوری شقایق نالید و گریست .

برای شیون هر روز خورشید بخوان !

خورشید پرستان هم دچار فراموشی شده اند و این آتش دلسوخته را بدست فراموشی سپرده اند .

فاخته ... فاخته .... فاخته بخوان ....

برای طاقت شب یلدا بخوان ... صبر امانش را بریده است .

چشم به راه خورشید است تا از آن گوشه مشرق به دنیا سلام کند .

بخوان که جز تو هیچ کس به فکر دل سوخته و خسته امان نیست .

بخوان .... فاخته بخوان ....

برای پابرهنگانی بخوان که شباهنگام سنگ بر شکم میبندند و میخوابند

تا گرسنگی آزارشان ندهد .

بخوان .... فاخته بخوان ....

برای خودت بخوان .... که میدانم دلت بس گرفته است که غمگین میخوانی

بخوان تا شاد بخوانی .

برای دل من بخوان تا که آرام گیرد و ننالد از درد و رنج و غم و دوری ؟!  ....

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱ساعت۳:۱۳ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

Life is short! Break the rules!

زندگی کوتاهه ! قوانین رو بشکن!

Forgive quickly! Kiss slowly!

سریع ببخش ! به آهستگی ببوس!

Love truly, Laugh uncontrollably

صادقانه عشق بورز، بدون کنترل بخند

And never regret anything

و هرگز از چیزی پشیمان نشو
That made you smile!

که باعث تبسم تو شده

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱ساعت۳:۱٢ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

 

چه اندازه آرزو میکنیم برای بدست آوردن یک شانس دیگه ؟

برای شروعی تازه

برای محو کردن اشتباهاتمان

و تغییر شکست به پیروزی

 

زمان زیادی طول نمیکشه

تا یک شروع تازه درست کنیم

فقط نیاز داره به آرزو های عمیق

که با تمام وجود سعی کنیم

 

که کمی بهتر زندگی کنیم

همیشه بخشنده باشیم

یه مقدار تابش نور اضافه کنیم

به جهانی که توی اون زندگی کنیم

 

مایوس شدن رو رها کنیم

هرگز فکر نکنید که کامل هستید

و همیشه یک فردایی وجود داره

و یک شانس برای شروعی تازه

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱ساعت۳:٠۸ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()

این روزها که می گذرد ، هر روز

 احساس می کنم که کسی در باد

 فریاد می زند

 احساس می کنم که مرا

 از عمق جاده های مه آلود

 یک آشنای دور صدا می زند

 آهنگ آشنای صدای او

 مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

 روزی که عابران خمیده

 یک لحظه وقت داشته باشند

 تا سربلند باشند

و آفتاب را

در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

 در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته ی خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

 و طرح واژگونه ی جنگل را

 در آب بنگرند

آن روز

 پرواز دستهای صمیمی

در جستجوی دوست

 آغاز می شود

 روزی که روز تازه ی پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

 بال کبوتری را

 امضا کنیم

 و مثل نامه ای بفرستیم

صندوقهای پستی

آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش ، کوتاه

روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا

 در زیر پای رهگذران پیاده رو

 بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

 روزی که روی درها

 با خط ساده ای بنویسند :

 " تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "

و زانوان خسته ی مغرور

 جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشود

 و قصه های واقعی امروز

خواب و خیال باشند

و مثل قصه های قدیمی

 پایان خوب داشته باشند

 روز وفور لبخند

 لبخند بی دریغ

 لبخند بی مضایقه ی چشم ها

آن روز

بی چشمداشت بودن ِ لبخند

 قانون مهربانی است

 روزی که شاعران

 ناچار نیستند

 در حجره های تنگ قوافی

لبخند خویش را بفروشند

 روزی که روی قیمت احساس

مثل لباس

صحبت نمی کنند

 پروانه های خشک شده ، آن روز

 از لای برگ های کتاب شعر

پرواز می کنند

 و خواب در دهان مسلسلها

 خمیازه می کشد

 و کفشهای کهنه ی سربازی

 در کنج موزه های قدیمی

با تار عنکبوت گره می خورند

 در دست کودکان

 از باد پر شوند

 روزی که سبز ، زرد نباشد

 گلها اجازه داشته باشند

 هر جا که دوست داشته باشند

 بشکفند

 دلها اجازه داشته باشند

 هر جا نیاز داشته باشند

 بشکنند

آیینه حق نداشته باشد

 با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

 بی پنجره بروید

 آن روز

 دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

 تنها

 پرچینی از خیال

 در دوردست حاشیه ی باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

 از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب ، عمومی است

 دریا و آفتاب

 در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان

 در حسرت ستاره نباشد

 روزی که آرزوی چنین روزی

محتاج استعاره نباشد

 ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه !

 ای روزهای سخت ادامه !

 از پشت لحظه ها به در آیید !

 ای روز آفتابی !

ای مثل چشم های خدا آبی !

ای روز آمدن !

ای مثل روز ، آمدنت روشن !

این روزها که می گذرد ، هر روز

 در انتظار آمدنت هستم !

 اما

با من بگو که آیا ، من نیز

 در روزگار آمدنت هستم ؟

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱ساعت۳:٠٥ ‎ب.ظتوسط مصطفی | نظرات ()